مصائب یک طلبه

قرار بود امشب از اقامتگاه مون به همراه یکی از دوستان تازه آشنا بریم به روستایی که کمی دور بود ، فقط کمی ، به اندازه 50 دقیقه پیاده روی ؛ وسیله ای نداشتیم ، نه چهار چرخ ، نه چهارپا حتی چراغ قوه... مسیر طولانی بود و شب هم مهتابی نبود ، از روستایی ها شنیده بودم توی این منطقه به همت برادران محیط زیست تعداد خرس ها زیاد شده!!!
ـ سید صدایی نمی شنوی ، انگاری یه چیزی داره اون درخت رو تکون میده!!!   
ـ نه مهدی جان! خیالاتی شدی ، اثر حرفای روستایی هاست، خرس کجا بوده؟!
ـ حالا کی گفت خرس چرا حرف تو دهن من میذاری؟! اینجا گرگ و گراز هم زیاده ، نمی بینی مردم چقدر سگ زیاد دارن؟! سید وصیت نامه ام رو گذاشتم توی کتابخونه شخصیم اگه برگشتی مشهد بگو طبق همون عمل کنن ، برای احتمالاتی مثل گم شدن جسدم دستورالعمل گذاشتم...
ـ مهدی جااااان! خواهشاً ساکت شو! فقط بـُدو که چشماش برق میزنه...
از مسیر دور شده بودیم ، یعنی گم شده بود مسیر ، ما که پیدا بودیم و همدیگرو میدیدیم ، جاده ی عزیز من کجایی!!!
سید توی اون تاریکی یهو غیبش زد ، توجهی نکردم با خودم گفتم حتماً یه راه دیگه برای پایین رفتن از این بلندی پیدا کرده و زودتر رفته پایین... وقتی رسیدم پایین دیدمش با صورت خوابیده...
ـ چی شده سید؟ چرا خوابیدی؟ نکنه زمین ... خوردی ؟!
ـ نه مهدی جان اتفاق خاصی نیفتاده ، دارم زمین رو میبوسم که اگه این زمین نبود معلوم نبود من تا کجا پرت میشدم پایین!!!
دست و پاش طوری نشده بود فقط نمیدونم چرا از لباسش خون میرفت!! گاه گاهی در دل آه جان سوزی میکشید که صدای سگ ها رو در آورده بود ...
ـ سیدِ من! جانِ من آروم تر فریاد بزن صدای این سگارو در نیار ، تو نمیدونی من بچه شهریِ شهری زاده ام با سگ و توله سگ و کوچه سگ میونه خوبی ندارم ، دِ قربونت برم می ترسم از سگ ، فقط میخواستی اعتراف کنم که کردم...
اما به نظر سید نزدیک بودن سگ ها یعنی نزدیک بودن روستا پس به پیشنهاد دوم سید به سمت صدای سگ ها رفتیم ؛ اما به جایی رسیدیم که هرچی میرفتیم  نمیرفتیم یعنی پاهامون توی گِل های باتلاق گیر کرده بود ...
ـ سید راستی بهت گفتم وصیت نامه ام کجاست؟
ـ گفتی! اما منم اینجام ، باید به یکی دیگه بگی...
با هر بدبختی بود اومدیم بیرون ، من از سید تشکر میکردم و سید از من ، بعداً به این فکر میکردم که کی چوب رو داد دست من ، سید یا خود من؟!؟!؟...
تا به حال این قدر از قدم گذاشتن روی آسفالت خوشحال نشده بودم.
ـ پیداش کردم ، آسفالت ... آسفالت ... آسفالتِ ، سید جان اون استخون از حدقه بیرون زده پاتو بگیر دستت ، دکمه طی الارض رو خاموش کن که باید طی طریق کنیم که تا روستا راهی نمونده...
پی نوشت:
1. این داستان واقعیست با تعریف من از واقعیت. (جزئیات برای بهتر شدن نقلِ داستان تغییر کردن)
2. برای کوتاه تر شدن داستان بسیاری از سکوت های من و سید حذف شدند!!!
3. سه نقطه نشانی گذشت زمان است.

/ 24 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرسه

ممنون حتما تهیه می کنم یه سوال دیگه: انتشارات؟

نامه های حوزوی

سلام مهدی عزیز خیلی جالب بود بنظرم واقعا این سفرها برای انسان تجربه ساز است هم خدمت است و هم واقعیات را درک کردن.

علی

سلام حتما دیشب بودید، شب سخت و شیرینی بود! حالا من گیج بودم و دور و برم شلوغ بود، شما چی!؟ یک سلامی، معرفی ای، می ترسی چشمت بزنم! در این ماه نه بهای لیاقت، بلکه به رسم رفاقت مرا هم دعا کنید.

امیر

الهی تو بخشنده ترین و زیباترینی ، گوهر اشک میخری دل شکسته میخواهی ، و عمل بی ریا میپذیری . ما را از گناه سبکبار کن ، و دیدگانمان را اشکبار و قلبمان را به عشق خودت گرفتار . . . آمین .......... ممنون از حضورتون بازم منتظر شما هستم موفق باشی [گل]

زينال

سلام سرباز امام زمان از اينكه به وبلاگ اين حقير سر زديد، ممنونم. البته انتظار مي رفت با لحن مودبانه و البته عالمانه تري نسبت به نوشته هاي ايراد شده در اين وبلاگ اظهار نظر مي فرموديد. انگ زدن هاي سياسي و مذهبي، براي دوره هاي انقلابيگري‌ است. براي حذف كردن هاي فيزيكيست. اينكه من تفكيكي باشم و يا نه، دليلي بر ننوشتن و نگفتن نيست. مطمئنا هر انساني براي خود اعتقادات و ارزيابي‌هايي از حوادث پيراموني خود دارد و آزاد است در نوشتن و بيان كردن آن ها. شايد برداشت من از يك جمله و يا عبارت اشتباه باشد، و اين اشتباه منجر به تحليل اشتباه شده باشد. اما يك جمله و يا نقد عالمانه و البته منصفانه مي تواند در درك بهتر قضايا كمك كند. مطمئنا شما با تمام انديشه هايتان، حق مطلق و محض نيستيد. بزرگاني كه شما از آنها ياد كرده ايد اين چنين ادعايي ندارند، چه برسد به شما شايد!! شاگردي در يك مكتب فكري خاص باشيد. از اين رو، اگر در دريافت بهتر و درك عالي تر از مطالب نوشته شده در اين وبلاگ مي توانيد ياري برسانيد (با اظهار نظر شخصي، ارجاع به كتب و مقالات مختلف و ...) از حضور شما بسيار خرسند و شاد خواهم شد. با سپاس فراوان

پاسخ من به شما(زینال)

سلامــــ... شما:«انتظار مي رفت با لحن مودبانه و البته عالمانه تري نسبت به نوشته هاي ايراد شده در اين وبلاگ اظهار نظر مي فرموديد» من: خوشحالم که از لحن کمی تندم به هدف اولیه ام رسیدم؛ فقط میخواستم کمی طعم تلخ زشت سخن گفتن های خودت را بفهمی وگر نه من به خاطر دفاع از مکتب یا گروهی هیچ وقت شخصیت و هویت شیعی خودم رو زیر سوال نمیبرم، منم نخواستم با شما بحث کنم چون ظاهرا زیاد حرفه ای برخورد نمیکنید و فقط قصد تخریب دارید.والله بکل شئ علیم شما:«مطمئنا هر انساني براي خود اعتقادات و ارزيابي‌هايي از حوادث پيراموني خود دارد و آزاد است در نوشتن و بيان كردن آن ها.» من: لطف بفرمایید تفاوت بیان اعتقاداتتون رو با زیر سوال بردن دیگران بیان کنید؟؟ چه کسی به شما اجازه داده در مورد از دین خارج بودن یا نبودن دیگران اظهار نظر کنید؟؟ مگر نعوذبالله خدایید؟؟ در ضمن مجوز آزادی در بیان اعتقادات نیاز به مدرک دینی داره... شما:«يك جمله و يا نقد عالمانه و البته منصفانه مي تواند در درك بهتر قضايا كمك كند.» من: مطمئناً برای رسیدن به این هدف باید در جایی غیر از اینترنت ،بدنبال اساتید خبره فن باشید،چون اینجا فقط

پاسخ من به شما(زینال)2

شما:«يك جمله و يا نقد عالمانه و البته منصفانه مي تواند در درك بهتر قضايا كمك كند.» من: مطمئناً برای رسیدن به این هدف باید در جایی غیر از اینترنت ،بدنبال اساتید خبره فن باشید،چون اینجا فقط ذهن یه عده جوون رو مردد و مشوش میکنید شما:«مطمئنا شما با تمام انديشه هايتان، حق مطلق و محض نيستيد.» من: درسته ،منم ادعایی نکردمـ... و شما هم همین طور...پس بهتره در نقد نظریات دیگران این قدر یقینی اظهار نظر نکنید و کمی جای احتمالات دیگر را باز بگذارید ، برای آخرت تان بهتر است شما:«شايد!! شاگردي در يك مكتب فكري خاص باشيد.» من: خوشبختانه مثل شما نیستم و شاگردی هیچ مکتبی را نکرده و نخواهم کرد ، فقط منتقد روشهای غیرمنصفانه و بعضاً جاهلانه ی تفکیکیست ها هستم ، صرفاً برای اینکه کمی شرایط را متوجه بشید عرض کنم که ، بنده سه اشکال برای جناب آقای سیدان نقل کردم و پاسخ شایسته ای نشنیدمــ... امیدوارم خدا ما را ببخشد و اعمالمان کمی رنگ خلوص نیت بگیرد

مهشید

خدا رو شکر که شما اندازه ما بی اعصاب نیستید دعا بفرمایید طاقت و تحمل ما هم بالاتر بره در برابر آدمایی که بی ظرفیتیشون مثل سوز دم صبح سیلی میزنه به آدم حق یارتان[گل]