بشنو از من چون حکایت می کنم...

بشنو از من چون حکایت می کنم...

صاحب سیرتی را صورتی ناپسند بود ، روزی عده ای جوانک بسی او را به استهزاء و تمسخر گرفتند ، همی که او این سخنان آلوده را بشنید ، آزرده خاطر گشت به وجهی که ثکلی از گریستن او به گریه می افتاد...!

شخصی از دوستدارانش او را بدین وضع دید ، متعجب گشت و پرسید : یا شیخ ، از برای چه این گونه افسرده حالی ؟ ، از شأن و مرام تو به دور است که از تمسسخر اینان و از عیب ظاهرت بدین سان به خروش آیی!! شیخ پاسخ بداد: گمان پوچ برده ای ، که من از این ها که گفتی رنجیده نیستم ، نالانم از سفاهت و بلاهت ایشان که چه ساده بر قدرت و خلقت وقضا و قدر خداوند خرده می گیرند و مرا موأخذه می کنند بر امری که در اختیار خدایم است نه من...!! و بسی تأسف می خورم که من باشم و اینان چنین جاهل و بی خرد باشند.

/ 0 نظر / 11 بازدید