داستانک

زنی با لباس های کهنه و نگاهی غم آلود ، وارد دُکانی شد وبا فروتنی وخجالتی که صورتش را سرخ کرده بود تقاضای کمی خواروبار کرد و گفت که شوهرش در بستر است و کودکانش گرسنه اند. فروشنده اعتنایی به او نکرد و قصد بیرون کردن زن بینوا را داشت ، اما اصرار زن دل مشتری دکان را به درد آورد و او به فروشنده گفت:خرید خانم با من ... فروشنده با اکراه گفت : لازم نیست ، خودم می دهم!!                                                                   فهرست خریدت کجاست؟ بگذار روی ترازو به وزنش هر چه خواستی ببر!! زن تأملی کرد و با چشمانی آماده ی بارِش ، تکه کاغذی ازکیفش بیرون آورد و چیزی روی آن نوشت وبر کفه ترازو گذاشت. اما در کمال ناباوری فروشنده ی مکّار و خبیث ، کفه ترازو پایین رفت. و حالا با حالتی بُهت زده مشغول چیدن کالا برروی کفه ترازو کرد تا دو کفه برابر شدند.

فروشنده ی دلخور که خود را بازنده می دید ، تکه کاغذ را برداشت تا ببیند روی آن چه نوشته ، از فهرست خرید خبری نبود ، بلکه دعای زن بود : ای خدای عزیزم! تو از نیاز من با خبری ، خودت آن را برآورده کن. رنگ از رخسارش پرید و توان ایستادن نداشت ؛ زن خداحافظی کرد و رفت و با خود اندیشید : فقط خداست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است.... 

 

/ 0 نظر / 11 بازدید