طراحی سایت

قالب وبلاگ

مهدیار

طراحی سایت


مهدیار
نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط مهدی

 

فرهنگ ، ما کجایـیم؟

هفته گذشته با جمعی از دوستان پژوهشگر و نویسنده قصد تهران کردیم برای بازدید و خرید از نمایشگاه کتاب تهران. آن قدر فضای فرهنگی کشور خالیست که برگزاری یک نمایشگاه می شود بزرگترین رویداد فرهنگی کشور! با امن ترین وسیله حمل و نقل کشور به تهران میرویم و نماز صبح را در مرقد جناب عبدالعظیم حسنی (ره) می خوانیم. تا شروع به کار نمایشگاه در مدرسه قائم(عج) چیذر مهمان هستیم. در این چند ساعت از خاطرات و تجربیات دوستان استفاده می کنم ، یکی از تجربه سفر تبلیغی اش به آمریکای لاتین و از گرایش عجیب مردمان آن دیار به اسلام می گوید؛ دیگری از خاطرات دلهره آور تحقیقات میدانی اش در حلقه یکی از عرفان های نوظهور می گوید و من هم از تجربه تدریس و تألیف ام نمی گویم ، گمنام بودن برایم دلچسب تر و آرامش بخش ترِ...

ساعت ده صبح پنج شنبه ، ورودی مصلی امام خمینی(ره) تماشاگر خیل کثیر مردمی هستم که به سمت نمایشگاه میروند با توجه به سابقه ذهنی ام در سه سال اخیر؛ این استقبالِ چشم گیر مرا خوشحال می کند ، خوشحالم که در کشورم مردم این قدر به فرهنگ و کتاب علاقه مند شده اند. جمله ای از سخنان رهبرم مرا خوشحال تر می کند: « فرهنگ آن چیزی است که حاضرم جانم را برایش بدهم.»  چقدر این مردم و این رهبر برازنده ی نام ...

در راهروهای نمایشگاه جای سوزن انداختن نیست ، هرچه می گذرد از شلوغی ناراحتم اما ته دلم خوشحالم!

وعده من و دوستانم ساعت شش عصر خروجی هیجده بود ، آرام آرام حرکت می کردم تا موضوعی را زیر نظر بگیرم. دست های مردم ، خالیست!!! علاقه مندی به کتاب؟! پس چرا کسی کتاب نخریده؟! همین طور که آرام قدم میزدم ؛ به این که چرا ما مدعی فرهنگ هستیم ولی کتابی که مظهر فرهنگ است در کنار ما بیگانه است، فکر می کردم. بنابر طبع طلبگی ام خواستم حمل بر صحت کنم که مردم مشتاق فرهنگ هستن اما قیمت کتاب خیلی زیاد شده و مخارج زندگی سنگین شده ... اما طولی نکشید که چشمم به فضای سبز اطراف نمایشگاه افتاد ، صبح اینجا این شکلی نبود؟! این همه ظرف غذا و بسته بندی تنقلات رها شده روی چمن ها مرا به یاد فرهنگ انداخت (متأسفانه نشد از آن فاجعه ، عکسی بگیرم ، فقط بگم حیرت انگیز بود!) ، فرهنگ از همین چیزهای ساده شروع می شود تا سماء هم ادامه دارد. جسارت است که بگویم فرهیختگان ما از پول غذای خود میزدند تا کتاب بخرند اما ما از دین و جانِ مان میزنیم تا غذا بخوریم ... پرفسور حسابی مدت ها غذای گرم نخورد تا ... آیت الله مرعشی(ره) سالها روزه گرفت تا این صرفه جویی در پول غذا را صرف خرید کتاب کند ... و بسیاری دیگر از عزیزان این وطن که مظهر علم و فرهنگ اند و ما آنها را رها کردیم و دو دستی چسبیده ایم به فرهنگ غرب زده ای که خود صاحبانش کَم کَمَک از آن دور می شوند؛ و ما با آغوش باز پذیرایش شده ایم.

نا امیدانه به جمع دوستان برگشتم ... اما نفهمیدم پس این همه جمعیت بـهر چه آمده بودند!! البته چیزهایی هم دیدم که نگفـتـنش شیرین تر است.  

هرگـاه یـک نـگاه به بـیگانه می کنی*خون مـرا دوبـاره به پیـمانه می کنی

ای آنکه دست بر سر من می کشی! بگو*فردا موی کِه را دوباره شانه می کنی؟

پایان برای آغازی دوباره ...


نوشته شده در تاريخ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط مهدی

 

 

دعایی برای او

چقدر زیبا می رقصی پرچم سیاه گنبد مُـطَّلا ، خُنکای هوای امروز به برکت بارش یک هفته رحمت الهی ست. نمی دانم چرا خلوت است حرم ، شاید مردم فراموش کردند رضای رئوف (ع) را ...

آن قدر دلم گرفته مثل هر عصر پنجشنبه ای که سنگینی هوای بی تو ، قدم های آینده ام را سنگین می کند. آرام آرام دلم را به گوشه ی حَرَمت می کشانم همان گوشه ای که همیشه پاسخم را همان جا شنیده ام ، می نشینم بر سنگ فرش ها تا سخن بگویم با تو درد دلم را باز گویم برای کسی که همیشه مرا شنیده و خم به ابرو نیاورده ؛ بگذار اول بگویم دوستت دارم پدر مهربان امت ، چند روزیست به آینده فکر می کنم به همان روزهایی که می ترسم او باشد و من نباشم ، آمده ام اینجا برای زودتر آمدنش التماس کنم ، دلم را به خاک بکشانم برای ترحم حضرت حق ... جان به لب رسیده پس کی شود ، کی شود که بازآید از دیار ناپیدایی ها. حس می کنم بوی خوش مولا را همان حس غریبی که در گوشمان خوانده اند ، حس می کنم بوی خوش آمادگیِ امت را ، قلب های مردمان رنگین کَم کَمَک یکرنگ می شوند ؛ پس تعلل چرا مولا جان؟ ... اما نمی دانم چرا صدای دعایم را نمی شنوی شاید آه دلم بین صدای فلاش عکس های یادگاری سیاحان حرم گَرد گُم می شود که ... از فراموشی چه سنگین تر به روی سینه؟

 نگاهی انداختم به سنگ فرش هایی که جای پای او روی آنها نبود فقط جای پای عالمان و صالحان و اولیا و صاحب منصبان و مردم و اهل عامه و حتی من بود ... حیرانم در مهربانیت که مرا هم اذن دخول دادی با قطره ی اشکی ، آقا مهربانیت را به همه ثابت کن ، برسان فرج مولای مارا ...

چقدر دوست داشتنی ست در حریم تو بودن ، بدون گناه بودن ، با صفا و مرام بودن ، مورد رحمتت بودن ، همین کنار جایی بده برای مُردن در هوای سنگین بی او ... سردی سنگ فرش ها وادارم می کند به رفتن راه زیاد است تا انتهای مسیر تنهاییِ او ...

فراموش نکنید او منتظرِ انتظار ماست!

----------------------------------------------

پی نوشت: به قلم شکسته ام ایراد نگیرید دلم بیشتر شکسته ...


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ توسط مهدی

 

نقطه سر خط

امروز زندگی را دوباره لمس کردم !

خانمی با ماشین اش قصد کرده بود از روی من و دوچرخه ام رد بشه برای همین چراغ قرمز رو رَد کرد و با سرعت به سمت من اومد، دنیا تیره و تار شد!  اما نه!  من آدمی نیستم که تسلیم یه خانم جنایتکار! بشم با یه حرکت سریع و به موقع از زیر ماشینش پریدم بیرون .

خواهش می کنم خانوم نمی خواد این قدر سریع فرار نه ببخشید صحنه حادثه رو ترک کنین ما اهل پذیرفتن عذرخواهی نیستیم ببخشید یعنی توقع عذرخواهی نداریم حادثه اس دیگه پیش میاد ؛ آقایون و خانومای تماشاچی خودم از جا پا میشم کسی یه وقت نیاد جلو کمک کنه ! شرمنده میشم نیاین جلو! شما رو قسم میدم ، خب حالا که کسی نیومد جلو لااقل زُل نزنین به من ، میخوام گریه کنم خجالت میکشم!!!

حالا سرخط : یادم باشه هرجا تونستم به کسی کمک کنم کوتاهی نکنم که تماشاچی بودن خیلی نامردیه ... ! راستی مگه عذر خواهی کردن چقدر کار سختیه که از هم دریغش می کنیم؟! خیلی ها با یه عذرخواهی ساده همه چیزو فراموش میکنن ، و همه مثل من نیستن که همیشه حتی بدون عذر خواهی همه چیزو فراموش کنن ، خب بحث کجا بود؟ چی می گفتیم ، درسته رسیدیم به بحث حال و تمییز ، به حال هم رسیدگی بکنین که این نشانه ای از تمییزی روح شماست. سرم ضربه نخورده شایدم خورده یادم نمیاد.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱ توسط مهدی

 

دومین دیدار

ترکِ موتور نشستم ...  سرعت زیادی داریم ... چیزی نمونده که پرواز کنیم یا شاید عروج ملکوتی! خدا خیر بده به عزیزان راهنمایی و رانندگی که سر هر چهارراه یه چراغ قرمزی نصب کردن تا من بتونم کمی نفس تازه کنم!

فکر می کردم دیر میرسم به حرم (امام رضاعلیه السلام) ، اما فقط پنج دقیقه از موعدمون تأخیر داشتم ، عمو پشت در ورودی تالار آینه منتظرم بود و با لبخندی به استقبالم اومد و گفت: اسمتو توی لیست نوشتم مشکلی نیست.

ایشون بدون هیچ دغدغه ای و مشکلی رفت طبقه بالا و من ایستادم تا نوبتم بشه برای رد شدن از گیت بازرسی و تحویل محتویات جیب و انگشتر و غیره ، اما کم کم نگران شدم ظاهراً اسمم نبود ... تو دلم فریاد میزدم عمو کجایی؟ ، موبایل هم که اینجا آنتن نمیده ، چیکار کنم خدایا؟! ... متوسل شدم و... ؛ تا اینکه عمو اومد دنبالم و اسمم رو توی لیست اضافه کرد و فقط با تحویل موبایل بدون بازرسی آنچنانی رفتم داخل ...

پله رو یکی یکی میرفتم بالا ، انگار این راه پله تمومی نداشت با جناب محافظ بالای راه پله خوش و بشی کردم ، گفت چرا دیر کردی؟ یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش کردم ، خودش گفت معذرت میخوام مأموریم به وظیفه مون دیگه ...!

رفتم سمت در ورودی سالن ... تا اینکه در چهارچوبه ی در قرار گرفتم ، قامت یار هم در چهارچوب درب مقابل نمایان شد ، عجب حسن تصادفی ، هر دو باهم وارد شدیم ، همه به احترام قیام کردند اما مطمئن بودم کسی به خاطر من قیام نکرده؟! ... جمع صمیمی و خانوادگی بود جز چندتا محافظ که این بار کمی هم لبخند میزدن ؛ من کنار عمو نشستم تا نزدیکتر باشم ، حرف هایی رد و بدل شد و خنده هایی بر لب نشست تا اینکه وقت نماز مغرب فرا رسید ، توفیقی بود نماز را به امامت ولی امر مسلمین جهان حضرت امام خامنه ای به جا آوردیم.

وسط دو نمار فهمیدم که رهبرم چقدر پیر شده است که بین نماز نمی تواند روی زمین بنشیند و باید بر صندلی مخصوصش بنشیند و تعقیبات بخواند. پس از نماز قرار است عمو مرا خصوصی پیش ایشان ببرد ، هرچند به قول محافظ ها همین جلسه خانوادگی خودش خصوصی هست!!

پشت سر عمو نزدیک میروم ، سلام و احوالپرسی می کنم و دست می دهم ، خم می شوم دست آقا را ببوسم ، همین دستی که افتخار جانبازی آقاست ، هرچند مخفی اش میکند اما من ، مَـنم ، هرکار بخواهم می کنم ... !

چند کلامی حرف دلم را میخواهم بزنم کمی که طولانی می شود محافظ پشت سرم آهسته کاپشنم را می کشد تا عقب تر بروم در حالی که رهبرم با من سخن می گوید و من به نشانه تأیید سر تکان می دهم محافظ هم همچنان مرا به عقب می کشاند تا دورتر می شوم اما از همین فاصله هم خطوط خستگی در چهره اش نمایان است و باز در دل میگویم که رهبرم چقدر  پیر شده ای؟!

با لبخندش بدرقه ام میکند و خداحافظی میکنم ؛ به کنار عمویم میروم تا تشکر و خداحافظی کنم ، محافظی مانع می شود و می گوید که برو طبقه پایین ، میگم اینکه عموی منه اصلا هم شبیه رهبر نیست!!!

آمده ام بیرون تالار آینه ، گیجم ، دور خودم می چرخم بارها  از این مسیر در حرم گذشته ام اما این بار نمی دانم کجا هستم فقط می دانم اینجا حرم امام رضاست(ع) است. فکر می کنم گم شده ام ، سه بار به جای اول برمی گردم تا راه را پیدا می کنم.

 

پی نوشت: تاریخ دیدار یازدهم فروردین 1391 - مکان دیدار تالار آینه حرم مطهر امام علی ابن موسی الرضا (علیه الاف تحیة والثناء)


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱ توسط مهدی

 

سالگرد تصمیم کبری

پنج سال گذشت از اون تصمیم کبری و همه ی آن امروزها الآن خاطره هایی هستند که دوستشان دارم.

قبل از اینکه حتی برای آزمون ثبت نام کنم ، با بعضی چیزا کنار اومدم یعنی با جون و دل پذیرفتم که با این اتفاقات مشکلی ندارم. اون موقع هیچ کس خبر نداشت میخوام چی کار بکنم ، یه حس خاصی داشتم بعلاوه ی استرس ، از اینکه واکنش پدر و مادرم چی میخواد باشه! اما من تصمیمـم رو گرفته بودم حتی فکر کنایه ها و تحقیرها رو کرده بودم ، حتی فکر محدود شدن رو کرده بودم ، حتی فکر پوشیدن اون لباس رو هم کرده بودم ... همین آخری دست خیلی هارو می لرزونه !

دقیقا بعد از ثبت نام حرف و حدیث های اطرافیانم شروع شد ، وقتی رفتم برای گرفتن نامه از دبیرستان برای تکمیل مدارکم ، مدیر مدرسه گفت : «تو هَم!!! آخه یکی بود که ما یقین قبولی رتبه بالا تو کنکور بهش داشتیم تو بودی!!! چرا میخوای شیخ بشی ، یعنی میخوای از اون لباسا بپوشی ، بیا برو دانشگاه مهندس بُشو ، خدمت کنی به جامعه ، می بینی آقای ریاحی(معاون مدرسه) نورچشمیت میخواد شیخ بشه ، تو یه کم نصیحتش کن!!! »

گذشت روزها و هفته ها  آزمون قبول شدم ، مصاحبه قبول شدم ، امتحانات تثبیتی قبول شدم و الآن پنج ساله طلبه ام ، نمیدونم چقدر شایستگی شو دارم ، حداقل بین طلبه ها زندگی کردم و کلی چیز ازشون یاد گرفتم ، و حالا هرکس من رو میبینه میگه آخه حیف از این استعدادِ تو که رفتی حوزه!!! من موندم چرا فکر میکنن همه راه ها به دانشگاه ختم میشه ؟! البته من با خودم قرار گذاشته بودم از این حرف ها ناراحت نَـشَم. بهشون حق میدم هر کس به اندازه وسعت دید خودش حرف میزنه.

آخرین روزهای دی ماه سال گذشته بود که مفتخر شدم به پوشیدن لباسی که ... فکر نمیکردم اینقدر دوستش داشته باشم اما این لباس چیزی بود که حتی فکرش را هم نمیکردم ، هرکس هرچه میخواهد بگوید من گمشده ام را پیدا کردم ... شاید خیلی ها نتونن من رو درک کنن ، فقط خدا میدونه چی تو دلم میگذشت وقتی عمامه را روی سرم گذاشتند.

و چقدر نگاه مادرم زیبا بود...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱ توسط مهدی

 

استادِمن

نامش سیدرضاست ، نه فقط در درس خواندن بلکه در طلبگی برای خودش پهلوانی است. از ابتدای طلبگی تدریس علوم حوزوی را شروع کرده ؛ ذوق و استعداد عجیبی در تدریس و مدریت کلاس دارد. اکثر دروس را خصوصی و یا در مدارس حوزه تئریس کرده است و الآن هم مُـدرس سطح سه حوزه است.

او معتقد است که یک مُدرس حوزوی حق ندارد ، یک کتاب را بیش از سه بار تدریس کند. خودش هم هر متن را حداکثر دوبار درس می گوید. و می گوید: اگر بار سوم درس بدهم ، هم به خودم ، هم به طلاب و هم به اساتید دیگر خیانت کرده ام ؛ به خودم خیانت کرده ام زیرا رشد نمی کنم ، به طلاب خیانت کرده ام چون درس برایم خسته کننده و تکراری است و حوصله ی توضیح و تفهیم کامل را ندارم یا مطلب برایم خیلی واضح است و اشکالات ابتدایی طلبه را درک یا تحمل نمی کنم. به اساتید دیگر خیانت کرده ام ، زیرا جای کسان دیگری را که می خواهند تدریس این کتاب را تجربه کنند و توان خود را ارائه نمایند ، اشغال کرده ام و به سیستم آموزشی حوزه خیانت کرده ام ، زیرا آن را از بالندگی ، پویش و تکامل بازداشته ام.

البته در مقابل هم نظراتی وجود دارد و کسانی هستند که دو رقمی شدن دفعات تدریس یک کتاب را افتخار مـی دانند و کسانی هم هستند که بدون کتاب سرکلاس رفتن را دلیـل قدرت و تسلط و هـیبت عـلمی خود مـی دانند و کسانی هم هستند که چشم بسته و دست وِل تک چرخ زدن با کتاب را اوج طلبه بودنشان می دانند ؛ از اینها بگذریم شاید زیباترین و دلنشین ترین وجه یک استاد اخلاق نیک و تواضع خالصانه ی اوست که هر طالب دانشی را به خود جلب می کند.

خودم ـ کتابخانه ـ ده فروردین1390

 --------------------------------------------------------------------------------------------------

 

((مطلبتون رو خوندم ... هر چند فکر نمی کنم با نقطه نظر مطرح شده موافق باشم.
امسال دهمین باری است که کتاب جواهر را درس می دهم. کلی مطلب جدید کشف کرده ام و به شاگردانم هدیه داده ام. وقتی کتاب توی دست استاد، موم شد، طبع اجتهاد می شکفد.))

 

این نظر استاد عزیزم آقای علیرضا آزادِ ، که خیلی برای ایشون احترام قائلم و نظرشون رو خودم تأیید میکنم چون تجربه تلمذ خدمت ایشون این مطلب رو به من ثابت کرده.

 

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ توسط مهدی

 

 

دلـتنگی

ای کسی که حاضرترین حاضران به گرد پای حضور غایبانه ات نمی رسند ، تو را غایب نامیده اند ، چون ظاهر نیستی ، نه اینکه حاضر نباشی . غیبت به معنای حاضر نبودن ، تهمت ناروایی است که به تو زده اند و آنان که بر این پندارند ، فرق میان ظهور و حضور را نمی دانند ، آمدنت که در انتظار آنیم به معنای ظهور است ، نه حضور و دلباختگانت که هر صبح و شام تو را می خوانند ، ظهورت را از خدا می طلبند نه حضورت را ، وقتی ظاهر     می شوی ، همه انگشت حیرت به دندان می گزند و با تعجب می گویند ؛ چرا که تو را پیش از این هم دیده اند. و راست می گویند ، چرا که تو در میان مایی ، زیرا امام مایی ، جمعه که از راه می رسد ، صاحبدلان دل از دست می دهند و قرار از کف می نهند و قافله دل های بی قرار روی به قبله می کنند و آمدنت را به انتظار می نشینند ...

آقای من ! مولای غریب و تنهای من ! پدر مهربانِ اهل عالم ! می خواهم غربتت را حکایت کنم ، غربتی که دوازده قرن است ریشه دوانیده ، غربتی که اشک آسمان و زمین را جاری ساخته ؛ غربتی که حتی برای برخی مُحِبانَت ، غریب و ناشناخته است ، غربتی که اجداد طاهرینت پیش از تولد تو بر آن گریسته اند. من از تصویر این غربت و غم ناتوانم ... از آنانی بگویم که خاطر شریف تو را می آزارند؟ از آنها که دستان پدرانه و مهربانت را خون ریز معرفی می کنند؟ از آنها که چنان برق شمشیرت را به رخ می کشند که حتی دوستانت را از ظهورت   می ترسانند؟ از آنها که تو را به دور دست ها تبعید می کنند؟ از آنها که تو را دست نیافتنی جلوه می دهند؟ از آنها که به نام تو مردم را به دکه های خویش فرا می خوانند؟ از آنها که همیشه ساکت اند و بی تفاوت؟ و یا از آن رفاه زدگانِ عافیت طلب که دامان خود را برای روز مبادا تمیز نگه داشته اند؟

و سلام بر مهدی ، انتظار سبز دوران ها ، آرمانِ مُجَسَّمِ عدالتخواهان ، چلچراغ روشن شبستانِ تاریخ ، روشنگرِ زمین و زمان.  سلام بر آن مردِ برگزیده ی اعصار ، ذخیره ی جاویدان الهی و نوید بخشِ صبح ، در شبِ انتظار کجایی؟ که این دل از فراغت بسی غمین و فِسُرده است .

و زمانی بود که سیاهه ی دل در حریم ضامن آهو می گشودم و روضه ی فِراغ می خواندم اما حال چه کنم که فقط باید به تصویری دلخوش باشم....


نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠ توسط مهدی

 

انتظار

دلم قرار نمی گیرد از فغان بی تو

سپندوار  زکف داده ام عنان بی تو

زتلخ کامی دوران ، نشد دلم فارغ

ز جام عشق لبی تر نکرد ، جان بی تو

چو آسمان مه آلوده ام ز تنگ دلی

پر است سینه ام ز اندوه گران بی تو

نسیم صبح نمی آورد ترانه ی شوق

سر بهار ندارد بلبلان بی تو

لب از حکایت شب های تار می بندم

اگر امان دهدم چشم خون فشان بی تو

چو شمع کشته ندارم شراره ای به زبان

نمی زند سخنم آتشی به جان بی تو

ز بی دلی و خموشی چون نقش تصویرم

نمی گشایدم از بی خودی ، زبان بی تو

عقیق صبر به زیر زبان تشنه نَـهم

چو یادم آید از آن شکرین دهان بی تو

گزارش غم دل را مگر کنم چو امین

جدا ز خلق به محراب جمکران بی تو

(سید علی حسینی خامنه ای)

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ توسط مهدی

 

ما آماده ایم تا فردا انگشت های جوهری مان را در چشم دشمن فرو بریم!!

شما چطور؟!


نوشته شده در تاريخ جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠ توسط مهدی

 

 

 

 

مدت هاست دلم تنگ است

نمی دانم چه شده است؟!

هر وقت می خواستم نوازشم می کرد

دستش همیشه در خیالم گرم بود

نمی دانم چه شده است؟!

حتی از آن نوازشِ گرم هم خبری نیست

شاید خیالاتم کمی پیر شده

کمی نگاهم کن!!

برای فردایی که نیستم

نمی دانم چه شده است؟!

فقط روز نبودنم نزدیک است

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ توسط مهدی

 

اگر دیده نبیند دل نخواهد، آن کس که دل را از تعلق بر چیزی آزاد خواهد، باید دیده از آن فرو بندد، چه اینکه خواستن دل نتیجه­ ی دیدن چشم است یعنی هر آنچه چشم می­ بیند، دل می­ خواهد.

همان که مولایم علی(ع) فرمود: القلبُ مصحفُ البصر.  [دل دفتر دیده است.]


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ توسط مهدی

 

 

با رهبر انقلاب در محوطه دفتر قدم می­ زدیم، به ایشان عرض کردم چرا رساله نمی­ دهید؟ گفتند: بار بیشتر بر عهده ­ام نگذارید. من برای مُردن هیچ مشکلی ندارم ، إلا اینکه مقدار...تومان به فلانی بدهکارم. آن­را بدهم، برای مُردن آماده ­ام. 

[نقل از:حجت­ الاسلام ناطق­ نوری]

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩٠ توسط مهدی

 

چهارشنبه شب­ ها، آقا جلسه­­ ای دارند که ده تن از علما جمع می ­شوند. آقایان محمدی­ گیلانی، خزعلی، بهجتی، امامی­ کاشانی، مؤمن، شیخ محمدیزدی، سیدجعفرکریمی، آقای شاهرودی و آملی لاریجانی حضور دارند. گاهی ما هم آنجا می­ رویم. یک بار خیلی غوغا و سروصدا شد. بحث پیرامون یک مسئله فقهی پیچیده بود. بعد از اتمام جلسه، آقای شاهرودی به من گفت: امشب من «العلم نور یقذفه الله فی قلب من یشاء» را درک کردم. یعنی آقا مچ همه را پیچانده بود.

نقل از: حجت الاسلام راشد یزدی

 


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ توسط مهدی

 


ما همه ادعایمان این است که شیعه و پیرو مولا علی (ع) هستیم اما گاهی پیرو خودمانیم ، هرجا که نفسمان چیزی را بپسندد ما دنبال همان میرویم و حتی برای توجیه کردن بعضی کارهایمان از اهل بیت(ع) مایه میگذاریم ؛ میخواهیم نسبت به دشمن اهل بیت(ع) فحاشی و ناسزایی گویی بکنیم ، میگوییم مایه خشنودی دل حضرت است!!! اما غافلیم که مولا خودش طور دیگری رفتار میکرده ، یک لحظه تأمل کنیم واقعاً فحاشی کردن با خواسته های ائمه سازگار است که خشنود شوند یا این همان چیزی است که دل دشمنان شان را شاد می کند همان هایی که اهدافشان دوری امت از امام بود ، چه دوری بالاتر از اینکه خلاف مولا عمل کنیم ؛ به نظر من اوج شرافت و بزرگی مولا امیرالمومنین(ع) در ماجرای زیر دیده می شود:

و من کلام له (ع) و قد سمع قوما من أصحابه یسبون أهل الشام أیام حربهم بصفین ..... 

إِنِّی أَکْرَهُ لَکُمْ أَنْ تَکُونُوا سَبَّابِینَ وَ لَکِنَّکُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ وَ ذَکَرْتُمْ حَالَهُمْ کَانَ أَصْوَبَ فِی الْقَوْلِ وَ أَبْلَغَ فِی الْعُذْرِ وَ قُلْتُمْ مَکَانَ سَبِّکُمْ إِیَّاهُمْ اللَّهُمَّ احْقِنْ دِمَاءَنَا وَ دِمَاءَهُمْ وَ أَصْلِحْ ذَاتَ بَیْنِنَا وَ بَیْنِهِمْ وَ اهْدِهِمْ مِنْ ضَلَالَتِهِمْ حَتَّى یَعْرِفَ الْحَقَّ مَنْ جَهِلَهُ وَ یَرْعَوِیَ عَنِ الْغَیِّ وَ الْعُدْوَانِ مَنْ لَهِجَ بِه.‏

[ نهج البلاغة ترجمه دشتى ، خطبه206 ، موضوع اخلاق در جنگ ، ص : 429 ]

امام در جنگ صفّین شنید که یاران او شامیان را دشنام مى‏ دهند فرمود:

من خوش ندارم که شما دشنام دهنده باشید، اما اگر کردارشان را تعریف، و حالات آنان را باز گو میکردید به سخن راست نزدیک‏تر، و عذر پذیرتر بود، خوب بود بجاى دشنام آنان میگفتید:

خدایا! خون ما و آنها را حفظ کن، بین ما و آنان اصلاح فرما، و آنان را از گمراهى به راه راست هدایت کن، تا آنان که جاهلند، حق را بشناسند، و آنان که با حق می‏ستیزند پشیمان شده به حق باز گردند.


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠ توسط مهدی

قصد داشتم مطلبی هرچند کوتاه در مورد نهم ربیع و حواشی آن بنویسم اما وقتی متوجه شدم دوست گرامی آقا مصطفی جامه بزرگ مطلب نسبتاً کامل و خوبی نوشتند از این کار منصرف شدم و لینک مطلب رو گذاشتم

mostafajameh.blogfa.com/post-93.aspx

 

یک کتاب هم به علاقه مندان مطالعه در این زمینه معرفی میکنم:

" نهم ربیع ، جهالت ها ، خسارت ها " نوشته ی آقای مهدی مسائلی که الحق کتابی محققانه و عالمانه نوشتند و تمام ارجاعات شان به کتب معتبر و دست اول تاریخی و حدیثی است ، در آخر هم نظرات علمای معاصر را آورده اند که جای بسی تأمل داره ...


.: Weblog Themes By Pichak :.





تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک